تبليغاتX
REALISTNYMPH

Misunderstanding

Tue 24 Jun 2008
وقتی که مارکوی پیر برای چیدن کنگر توی غار رفته بود فرشته ی وحی یه دفعه ای ظاهر شد و گفت :پخ! مارکو به خودش لرزید و گفت : تو کی هستی؟(شایدم گفت تو چی هستی ) فرشته گفت : من فرشته ی وحی هستم و دو تا بال سفید و گندشو با غرور باز کرد. مارکوی پیرم که مهم ترین اتفاق زندگیش تا اون موقع دو قلو زاییدن الاغش بود فکر کرد که بهش عنایتی شده و به پیامبری برگزیده شده. اشک تو چشاش حلقه زد و با خوشحالی از کوه فرو غلتید. فرشته ی وحی در حالی که با نگاهش اونو دنبال می کرد گفت: خدایا بازم یه اسکل دیگه!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:46 PM توسط جن درختی واقعگرا |

Gentle cannibal

Fri 13 Jun 2008
دهنم مزه ی تلخی میده

درست مثه وقتی که دل و جگر یه آدم رو خوردی و به کیسه صفرا ش رسیدی...

کسی می دونه برای هضم کیسه صفرا چی باید خورد؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:1 PM توسط جن درختی واقعگرا |

IT'S TIME TO UPDATE

Mon 9 Jun 2008
آن وبلاگ نویس وبلاگش را به روز می کند

آن استاد دانشگاه اطلاعاتش را به روز می کند

آن پسر ورژن موبایلش را به روز می کند

آن دختر رنگ مویش را به روز می کند

آن رییس نیروی انتظامی به بهانه ی امنیت اجتماعی دختر مردم را به روز می کند.

PS:   من یه کم عقبم.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:37 PM توسط جن درختی واقعگرا |

God Rocks

Fri 30 May 2008
من خدایم را دوست دارم

هر روز صبح بعد از بیدار شدن کمی با هم گپ می زنیم

و او به من که در انتخاب رنگ رژ لبم میان صورتی کم رنگ و پر رنگ مرددم کمک می کند.

سپس خدایم را در جیبم می گذارم و به دانشگاه می رویم.

من و خدا سر کلاس اخلاق کلی به حماقت استاد می خندیم و او برای ما درمورد قهر خدا

سخنرانی می کند.

بعد با خدا و دوستان سینما می رویم ، یک فیلم آبکی.

به کتاب فروشی می رویم ، من تهوعسارتر را بر می دارم او  لافکادیو سیلوراستاین را.

به کتاب دست من نگاهی می اندازد ،و من خجالت می کشم.

به خانه بر می گردیم.از این همه دود و دم حالت تهوع گرفته،برایش شربت آبلیمو درست می کنم.

سی دی رولینگ استونز می گذارم ،خرکیف می شود.کم کم خوابش می برد و من

یواشکی کتابم را بیرون می آورم و مشغول خواندن می شوم.

نیمه شب بیدار می شوم و او را می بینم که کتاب در دست بالای سرم ایستاده و اشک می ریزد.

آخر...خدای من خیلی خداست.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:14 PM توسط جن درختی واقعگرا |

HAPPY NEW YEAR

Tue 11 Mar 2008
هی رفیق

بیا باور کنیم آواز بهاری سینه سرخ کوچک را در سرمای زمستان

چرا که او می داند

این فصل نیست که دگرگون می کند قلبت را ،

نه ،

این قلب توست که می سازد فصلت را .

پس پایکوبی کن با هر نغمه ی سازش

و شادی کوچکی را که لرزان لرزان تن می کشد

 به زیر پوستت احساس کن .

بهار اینجاست ... 

 

p.s.:پس چرا چهارشنبه سوری نمی شه . 

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:13 AM توسط جن درختی واقعگرا |

Simulation

Mon 3 Mar 2008
کرم چاقی که همه ی عمر رویای پروانه شدن داشت وقتی که یه نصف شب تابستون

از پیله ش بیرون اومد دید که شده یه آبدوزدک زشت و سیاه برای همین رفت تو یه سوراخی

قایم شد تا جلوی دوستاش ضایع نشه.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:1 PM توسط جن درختی واقعگرا |

Romanticism

Fri 22 Feb 2008
سه فرزانه ترک دیار کردند و به دامان طبیعت پناه بردند در جستجوی هویت گم شده شان.اولی را گرگ خورد.دومی را خرس خورد.سومی هم در اثر مشاهده خورده شدن رفقایش به مرض خود خوری دچار شد و به وطنش بازگشت.وی در حال حاضر تحت نظر روانپزشک می باشد.(ضمناعضو هیات طراحان سوالات آزمون کارشناسی ارشد گروه زبان های خارجه نیز می باشد.)

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:43 PM توسط جن درختی واقعگرا |

اندر روایت عشق مداد پاکن

Sat 16 Feb 2008
روز گاری خطی دیدم

صاف ، رونده ، بی ادعا

درگیر شد نگاهم

عاشق شد

به بی انتهائیش ، به صا فیش

سائیدم تن را

بر پیکرش

نیست شد ، شکست

و من ماندم و خورده های وجودم به روی صفحه ی سفید کاغذ.

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:4 PM توسط جن درختی واقعگرا |

قصه ی شب(1)

Wed 6 Feb 2008
یکی بود ، یکی نبود . توی یه جنگل دور یه شکارچی تنها زندگی می کرد

که می خواست ماه رو شکار کنه.( تنهایی بهش فشار آوارده بود و مخش

 گوزیده بود.)اون هر شب یه گوشه توی جنگل قایم می شد و منتظر

 می موند تا ماه پایین بیاد که اون بتونه بهش شلیک کنه. illustration by:Nicoletta Ceccoli

بالاخره یه شب ماه ، بی خبر از همه جا اومد لبه برکه که خودشو تو

 آب برانداز کنه.(معلومه که همچین چیزی رو تا حالا ندیدی خنگه خدا،

چون ماه جلوی من و تو که نمی یاد خودشو تو آب نیگا کنه.اون وقت ما

 راجع بهش چی فکر می کنیم؟می گیم اعتماد به نفس نداره و کلی هم

پشت سرش حرف در میاریم.)خب می گفتم...اها...بعدش شکارچی از

پشته بوته پرید بیرون(چون پشته یه بوته ی تمشک قایم شده بود.)و به

 ماه شلیک کرد.ماه هم افتاد و مرد.از اون شب به بعد شبا تاریک تاریک

 شد.

خوب عزیزان من، این قصه کاملا حقیقت داشت و نتیجه ی اخلاقیشم

 اینه که...(ها؟!!  می پرسی پس این ماهی که هر شب تو آسمونه

 چیه؟...ببینم واقعا که فکر نکردی این اتفاق رو زمین افتاده؟جدا" که...این

 اتفافات همه روی یه سیاره ی دیگه افتادن فهمیدی؟اینقدرم نپر وسط

حرف من.)نتیجه ی اخلا قیشم این شد که...اصلا چه دلیل داره همه ی

حرفای من  معنی دار باشه؟ همینه که هست.بگیرید بخوابید...یالا...

شب به خیر.

PS:Illustration by Nicoletta Ceccoli

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:21 PM توسط جن درختی واقعگرا |

Prosiness

Sat 15 Dec 2007
به دلیل امتحانات پایان ترم فعلا تعطیل است!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:37 PM توسط جن درختی واقعگرا |