Misunderstanding
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:46 PM توسط جن درختی واقعگرا
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:46 PM توسط جن درختی واقعگرا
|
درست مثه وقتی که دل و جگر یه آدم رو خوردی و به کیسه صفرا ش رسیدی...
کسی می دونه برای هضم کیسه صفرا چی باید خورد؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:1 PM توسط جن درختی واقعگرا
|
آن استاد دانشگاه اطلاعاتش را به روز می کند
آن پسر ورژن موبایلش را به روز می کند
آن دختر رنگ مویش را به روز می کند
آن رییس نیروی انتظامی به بهانه ی امنیت اجتماعی دختر مردم را به روز می کند.
PS:
من یه کم عقبم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:37 PM توسط جن درختی واقعگرا
|
هر روز صبح بعد از بیدار شدن کمی با هم گپ می زنیم
و او به من که در انتخاب رنگ رژ لبم میان صورتی کم رنگ و پر رنگ مرددم کمک می کند.
سپس خدایم را در جیبم می گذارم و به دانشگاه می رویم.
من و خدا سر کلاس اخلاق کلی به حماقت استاد می خندیم و او برای ما درمورد قهر خدا
سخنرانی می کند.
بعد با خدا و دوستان سینما می رویم ، یک فیلم آبکی.
به کتاب فروشی می رویم ، من تهوعسارتر را بر می دارم او لافکادیو سیلوراستاین را.
به کتاب دست من نگاهی می اندازد ،و من خجالت می کشم.
به خانه بر می گردیم.از این همه دود و دم حالت تهوع گرفته،برایش شربت آبلیمو درست می کنم.
سی دی رولینگ استونز می گذارم ،خرکیف می شود.کم کم خوابش می برد و من
یواشکی کتابم را بیرون می آورم و مشغول خواندن می شوم.
نیمه شب بیدار می شوم و او را می بینم که کتاب در دست بالای سرم ایستاده و اشک می ریزد.
آخر...خدای من خیلی خداست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:14 PM توسط جن درختی واقعگرا
|
بیا باور کنیم آواز بهاری سینه سرخ کوچک را در سرمای زمستان
چرا که او می داند
این فصل نیست که دگرگون می کند قلبت را ،
نه ،
این قلب توست که می سازد فصلت را .
پس پایکوبی کن با هر نغمه ی سازش
و شادی کوچکی را که لرزان لرزان تن می کشد
به زیر پوستت احساس کن .
بهار اینجاست ...
p.s.:
پس چرا چهارشنبه سوری نمی شه .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:13 AM توسط جن درختی واقعگرا
|
از پیله ش بیرون اومد دید که شده یه آبدوزدک زشت و سیاه برای همین رفت تو یه سوراخی
قایم شد تا جلوی دوستاش ضایع نشه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:1 PM توسط جن درختی واقعگرا
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:43 PM توسط جن درختی واقعگرا
|
صاف ، رونده ، بی ادعا
درگیر شد نگاهم
عاشق شد
به بی انتهائیش ، به صا فیش
سائیدم تن را
بر پیکرش
نیست شد ، شکست
و من ماندم و خورده های وجودم به روی صفحه ی سفید کاغذ.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:4 PM توسط جن درختی واقعگرا
|
که می خواست ماه رو شکار کنه.( تنهایی بهش فشار آوارده بود و مخش
گوزیده بود.)اون هر شب یه گوشه توی جنگل قایم می شد و منتظر
می موند تا ماه پایین بیاد که اون بتونه بهش شلیک کنه. 
بالاخره یه شب ماه ، بی خبر از همه جا اومد لبه برکه که خودشو تو
آب برانداز کنه.(معلومه که همچین چیزی رو تا حالا ندیدی خنگه خدا،
چون ماه جلوی من و تو که نمی یاد خودشو تو آب نیگا کنه.اون وقت ما
راجع بهش چی فکر می کنیم؟می گیم اعتماد به نفس نداره و کلی هم
پشت سرش حرف در میاریم.)خب می گفتم...اها...بعدش شکارچی از
پشته بوته پرید بیرون(چون پشته یه بوته ی تمشک قایم شده بود.)و به
ماه شلیک کرد.ماه هم افتاد و مرد.از اون شب به بعد شبا تاریک تاریک
شد.
خوب عزیزان من، این قصه کاملا حقیقت داشت و نتیجه ی اخلاقیشم
اینه که...(ها؟!!
می پرسی پس این ماهی که هر شب تو آسمونه
چیه؟...ببینم واقعا که فکر نکردی این اتفاق رو زمین افتاده؟جدا" که...این
اتفافات همه روی یه سیاره ی دیگه افتادن فهمیدی؟اینقدرم نپر وسط
حرف من.
)نتیجه ی اخلا قیشم این شد که...اصلا چه دلیل داره همه ی
حرفای من معنی دار باشه؟ همینه که هست.
بگیرید بخوابید...یالا...
شب به خیر.
PS:Illustration by Nicoletta Ceccoli
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:21 PM توسط جن درختی واقعگرا
|