یکی بود ، یکی نبود . توی یه جنگل دور یه شکارچی تنها زندگی می کرد
که می خواست ماه رو شکار کنه.( تنهایی بهش فشار آوارده بود و مخش
گوزیده بود.)اون هر شب یه گوشه توی جنگل قایم می شد و منتظر
می موند تا ماه پایین بیاد که اون بتونه بهش شلیک کنه. 
بالاخره یه شب ماه ، بی خبر از همه جا اومد لبه برکه که خودشو تو
آب برانداز کنه.(معلومه که همچین چیزی رو تا حالا ندیدی خنگه خدا،
چون ماه جلوی من و تو که نمی یاد خودشو تو آب نیگا کنه.اون وقت ما
راجع بهش چی فکر می کنیم؟می گیم اعتماد به نفس نداره و کلی هم
پشت سرش حرف در میاریم.)خب می گفتم...اها...بعدش شکارچی از
پشته بوته پرید بیرون(چون پشته یه بوته ی تمشک قایم شده بود.)و به
ماه شلیک کرد.ماه هم افتاد و مرد.از اون شب به بعد شبا تاریک تاریک
شد.
خوب عزیزان من، این قصه کاملا حقیقت داشت و نتیجه ی اخلاقیشم
اینه که...(ها؟!!
می پرسی پس این ماهی که هر شب تو آسمونه
چیه؟...ببینم واقعا که فکر نکردی این اتفاق رو زمین افتاده؟جدا" که...این
اتفافات همه روی یه سیاره ی دیگه افتادن فهمیدی؟اینقدرم نپر وسط
حرف من.
)نتیجه ی اخلا قیشم این شد که...اصلا چه دلیل داره همه ی
حرفای من معنی دار باشه؟ همینه که هست.
بگیرید بخوابید...یالا...
شب به خیر.
PS:Illustration by Nicoletta Ceccoli