تبليغاتX
REALISTNYMPH

اندر روایت عشق مداد پاکن

Sat 16 Feb 2008
روز گاری خطی دیدم

صاف ، رونده ، بی ادعا

درگیر شد نگاهم

عاشق شد

به بی انتهائیش ، به صا فیش

سائیدم تن را

بر پیکرش

نیست شد ، شکست

و من ماندم و خورده های وجودم به روی صفحه ی سفید کاغذ.

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:4 PM توسط جن درختی واقعگرا |

قصه ی شب(1)

Wed 6 Feb 2008
یکی بود ، یکی نبود . توی یه جنگل دور یه شکارچی تنها زندگی می کرد

که می خواست ماه رو شکار کنه.( تنهایی بهش فشار آوارده بود و مخش

 گوزیده بود.)اون هر شب یه گوشه توی جنگل قایم می شد و منتظر

 می موند تا ماه پایین بیاد که اون بتونه بهش شلیک کنه. illustration by:Nicoletta Ceccoli

بالاخره یه شب ماه ، بی خبر از همه جا اومد لبه برکه که خودشو تو

 آب برانداز کنه.(معلومه که همچین چیزی رو تا حالا ندیدی خنگه خدا،

چون ماه جلوی من و تو که نمی یاد خودشو تو آب نیگا کنه.اون وقت ما

 راجع بهش چی فکر می کنیم؟می گیم اعتماد به نفس نداره و کلی هم

پشت سرش حرف در میاریم.)خب می گفتم...اها...بعدش شکارچی از

پشته بوته پرید بیرون(چون پشته یه بوته ی تمشک قایم شده بود.)و به

 ماه شلیک کرد.ماه هم افتاد و مرد.از اون شب به بعد شبا تاریک تاریک

 شد.

خوب عزیزان من، این قصه کاملا حقیقت داشت و نتیجه ی اخلاقیشم

 اینه که...(ها؟!!  می پرسی پس این ماهی که هر شب تو آسمونه

 چیه؟...ببینم واقعا که فکر نکردی این اتفاق رو زمین افتاده؟جدا" که...این

 اتفافات همه روی یه سیاره ی دیگه افتادن فهمیدی؟اینقدرم نپر وسط

حرف من.)نتیجه ی اخلا قیشم این شد که...اصلا چه دلیل داره همه ی

حرفای من  معنی دار باشه؟ همینه که هست.بگیرید بخوابید...یالا...

شب به خیر.

PS:Illustration by Nicoletta Ceccoli

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:21 PM توسط جن درختی واقعگرا |