تبليغاتX
REALISTNYMPH

Misunderstanding

Tue 24 Jun 2008
وقتی که مارکوی پیر برای چیدن کنگر توی غار رفته بود فرشته ی وحی یه دفعه ای ظاهر شد و گفت :پخ! مارکو به خودش لرزید و گفت : تو کی هستی؟(شایدم گفت تو چی هستی ) فرشته گفت : من فرشته ی وحی هستم و دو تا بال سفید و گندشو با غرور باز کرد. مارکوی پیرم که مهم ترین اتفاق زندگیش تا اون موقع دو قلو زاییدن الاغش بود فکر کرد که بهش عنایتی شده و به پیامبری برگزیده شده. اشک تو چشاش حلقه زد و با خوشحالی از کوه فرو غلتید. فرشته ی وحی در حالی که با نگاهش اونو دنبال می کرد گفت: خدایا بازم یه اسکل دیگه!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:46 PM توسط جن درختی واقعگرا |